X
تبلیغات
درآغاز کلمه بود - نقد تطبیقی

درآغاز کلمه بود

ادبیات __ آریا نگین تاجی

نقد تطبیقی

... مي‌افتد. از اواسط كتاب شروع مي‌شود و باغ آينه را نيز در بر مي‌گيرد.

دوره‌ي دوم يا خانه در اين گفتار دو كتاب آيدا در آينه و آيدا: درخت و خنجر و خاطره را در بر مي‌گيرد دو كتابي كه شاعر حتي نام نيمه‌ي ناتمام خود را براي آن كتاب‌ها انتخاب كرده است. انتخاب اين دو كتاب از آن جهت نيست كه اين نيمه در كارهاي بعدي شاعر جايي ندارد. جا دارد اما نه به تمامي اين دو كتاب، بعد از اين دو اثر عطش شعري شاملو و نه عطش عشقي او در پرداختن به اين نيمه تا حدي فروكش مي‌كند گويا شاعر ابر پر باراني بوده است كه بيشتر بارشش را در آن دو كتاب ويژه باريده است.

فارغ از ذهن خودآگاه فروغ و شاملو كه هر دو به نيمه‌ي ناتمام معتقدند:

شاملو:

 

 

 

روح نيمه‌اش در انتظار نيم ديگر خود درد مي‌كشد

(هواي تازه، 277)

فروغ:

 

 

 

و چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد

و هيچ نيمه‌اي اين نيمه را تمام نكرد

(تولدي ديگر، 354)

 

 

 

ناخودآگاه آنان از اسطوره‌ي اين دو نيمه در ايران باستان مي‌گويد: همان ريباس اساطيري با دو نيمه‌ي ناتمام همزاد (مشي و ميشانه)! دو نيمه‌اي كه در آغوش هم افتاده‌اند و عاشقانه به هم پيچ خورده‌اند. عين جفت‌گيري مارها كه در رقصي تند به هم مي‌پيچند انگار يكي مي‌خواهد از ديگري بالا برود! دو نيمه‌اي كه به خاطر شباهت شگفت آنها كسي قادر به تشخيص يكي از ديگري نيست:

شاملو:

 

اي روح گياهي تن من زندان تو بود.

 

 

 

 

 

اي يار!

اي شاخه‌ي جدا مانده من!

(هواي تازه، 286)

فروغ:

 

 

 

 

روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد

من به دنيا آمدم بي‌آنكه خود خواهم

(عصيان، 194)

فروغ و شاملو هر دو شاعر شدنشان را به آن نيمه‌ي ديگر نسبت مي‌دهند:

شاملو:

 

تو را شناختم، تو را دريافتم و حرف‌هاي‌ام همه شعر شد

سبك شد

عقده‌هاي‌ام شعر شد. سنگيني‌ها شعر شد.

بدي شعر شد. سنگ شعر شد. دشمني شعر شد.

(هواي تازه، 211)

فروغ:

 

تو مرا شاعره كردي اي مرد!

(اسير، 41)

در عين اينكه هر دو شعر و شاعريشان را به آن نيمه‌ي ديگر نسبت مي‌دهند در عين حال هر دو نسبت به نيمه‌ي ناتمامي كه در كنار آنها حضور داشته است ديد مثبتي نداشته‌اند. شاملو احساس خود را نسبت به دو زن قبلي در شعرهايش وارد كرد. فروغ نيز با آنكه - در دوره‌ي اول شعري - بين خوبي و بدي اين نيمه مثل پاندول ساعتي در نوسان بود در كار آخري بي‌سنخيتي خود را با آن نيمه در شعرايمان بياوريم به آغاز فصل سرد بيان كرد هر دو شاعر نيز نيمه‌ي مقابل را آن نيمه‌ي بد توصيف مي‌كنند. نيمه‌اي كه باعث از هم پاشيدگي است. شاملو خود و آن نيمه را پيوند جاودانه‌ي لب‌هاي مهر مي‌نامد اما بعد آن نيمه‌ي ديگر را به كلمات تشبيه مي‌كند و براي او صفت سياه و سرد مي‌آورد با احساس شوم مرثيه و كنار هم بودن را زخم دردناك:

شاملو:

 

آقاي وزن و خانم ايشان لغت، اگر

هم رنگ و هم تراز نباشند، لاجرم

محصول زنده‌گي‌شان دلپذير نيست.

مثل من وزن‌ام.

(هواي تازه، 145)

فروغ نيز از اينكه دل خود را به آن نيمه داده است افسوس مي‌خورد چرا كه آن نيمه لايق دل او نيست حتي دل خود را براي او حرام مي‌داند:

 

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از اين دل كه مفت بخشيدم

(اسير، 59)

در دوره‌ي دوم با اين پلكان بي‌سنخيتي خود را با آن نيمه بيان مي‌كند:

 

در كنار جويبارهاي تو

ارواح مهربان تبرها

ارواح مهربان بيدها را مي‌بويند

(ايمان بياوريم.‌..،31)

و حتي بي‌سنخيتي خود را با نيمه‌ي دوم نيز در همين شعر مي‌آورد:

 

زبان گنجشكان در كارخانه مي‌ميرد

(همان، 39)

تفاوت فروغ و شاملو مقابل اين نيمه فقط از اين جهت است كه آن نيمه را پدر شاملو براي پسرش انتخاب كرده بود؛ اما نيمه‌ي ناتمام فروغ را خود فروغ! حتي برغم مخالفت خانواده با او ازدواج كرد و بعد گفت « آن ازدواج مضحك در شانزده سالگي پايه‌هاي زندگي مرا متزلزل كرد.»

آن نيمه در شعرهاي فروغ از يك شخصيت دو پاره برخوردار است مثل اهورا و اهرمن، مثل اثيري و لكاته، گاهي در دوره‌ي دوم نيز فروغ اگر چه ملايم‌تر اما نگاهش به آن نيمه به همين شيوه است. تقديمي كتاب تولدي ديگر به ا.گ است اما فروغ بازاز تنهايي و تاريكي مي‌نويسد. حتي آيه‌هاي زميني را. وضعيت او هم كه در ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد مشخص است. مي‌گويد:

 

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد

(همان، 51)

متفاوت از فروغ كش و قوس عشقي شاملو در برابر آن نيمه در محدوده‌ي عشق و عاشقي است. نه در محدوده‌ي عشق و تضاد با آن نيمه يعني وفا و بي‌وفايي، خوبي و بدي! شاعر حتي در روزهاي آخر زندگي مي‌نويسد:

 

آن احساس عميق امان، در اين پيرانه سر

كه هنوز

پرواز در تداوم است

هم از آن گونه كز آغاز

(در آستانه، 955)

روي تخت بيمارستان به آيدا مي‌گفت: «اگه بلند شم دنيا رو جلو پات مي‌رقصونم.» (صاحب اختياري، 1381، 168)

و آيدا مي‌گفت: «اگر ده بار زنده شوم باز همين زندگي را انتخاب مي‌كنم.»

شعرهاي فروغ به خاطر كش و قوس فراوان در زمينه خوبي و بدي، وفا و بي‌وفايي اعترافي درباره‌ي آن نيمه است. فروغ خيلي سريع به اين تو مي‌رسد؛ اما زود هم به من خودش بر مي‌گردد. به خاطر حضور كم اين نيمه شعر تبديل به اعتراف شده است. اما شعرهاي شاملو كه از وضعيت پايداري مقابل نيمه‌ي سوم برخوردار است زندگي با آن نيمه است. شاملو دير به اين نيمه مي‌رسد - در نيم شبان عمر خويش - راه درازي را مي‌پيمايد؛ اما وقتي مي‌رسد اين تو هميشه تو است. به خاطر حضور مداوم اين تو شعر به زندگي تبديل شده است. شعر فروغ راجع به آن نيمه شعر نرمي است. درست مثل لطافت زنانگي‌اش. اما شاملو به دليل مرد بودنش صلابتي در شعرش موج مي‌زند حتي وقتي كه از آن نيمه مي‌نويسد.

فروغ و شاملو هر دو در شعرها مقابل آن نيمه (شاملو دوره‌ي اول) احساس با هم بودن و بي‌هم بودن يا احساس دوري و نزديكي را بيان كرده‌اند:

فروغ و بي‌وفايي آن نيمه:

 

در مني و اينهمه ز من جدا

با مني و ديده‌ات بسوي غير

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوي غير

(اسير، 87)

 

 

 

 

شايد از روزنه‌ي چشمي شوخ

بوق عشقي به دلش تافته است

من اگر تازه و زيبا بودم

او ز من تازه‌تري يافته است

 

فروغ و بي‌وفايي خود:

 

پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند

تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند

تا دست آهنين هوسهاي رنگ‌رنگ

بندي دگر دوباره به پايم نيفكند

(همان، 82)

شاملو نيز علاوه بر بي‌سنخيتي با نيمه‌ي اول در « آقاي وزن و خانم ايشان لغت.» با هم بودن و بي‌هم بودن را مقابل نيمه‌ي دوم دارد. شاملو حتي در كتاب باغ آينه شعرهاي عاشقانه‌اي دارد كه به اين نيمه‌ي دوم تقديم شده است:

 

كنار من چسبيده به من در عظيم‌ترين فاصله‌يي از من

سينه‌اش

به آرامي

از حباب‌هاي هوا

پر و خالي

مي‌شود

چشم‌هاي‌اش كه دوست مي‌دارم

زير پلكان فرو كشيده

نهفته است

(باغ آينه، 365)

 

 

 

 

عشق

خاطره‌يي است به انتظار حدوث و تجدد نشسته

چرا كه آنان اكنون هر دو خفته‌اند

در اين سوي بستر

مردي و

زني

در آن سوي

 

 

 

 

 

 

 

 

(همان، 364)

هر دو شاعر نسبت به آن نيمه احساس اسارت كرده‌اند:

شاملو (زن اول):

 

تصويرم را در قاب‌اش محبوس كرده‌ام

و نام‌ام را در شعرم

و پاي‌ام را در زنجير زن‌ام

(قطع‌نامه، 53)

فروغ:

 

بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش

جز پشت ميله‌هاي قفس خوش نبوده‌ام

(اسير، 52)

تفاوت ديگر فروغ و شاملو مقابل اين نيمه‌ي ناتمام در آن است كه چالش شعري شاملو مقابل آن نيمه در محدوده‌ي زماني حضور همان نيمه است. رفتن آن نيمه باعث حذف آن نيمه از شاعر شاملو مي‌شود اما در شعر فروغ اين چالش با نيمه‌ي ديگر حتي به درون شعرهاي دوره‌ي دوم فروغ نيز كشيده مي‌شود تا جايي كه حتي آخرين كتاب شاعر ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد حديث نفس فروغ راجع به من خود، همسر ديروز و يا يگانه‌ي امروز است اگر چه در آن شعر مرگ نيمه‌ي ناتمام اول را اعلام مي‌دارد.

فروغ عقيده‌ي خود راجع به مرد نيمه‌ي ناتمام خود را به مردان ديگر نيز تعميم مي‌دهد و اين شايد به ناخودآگاه زن بودن فروغ و گرايش به ديدگاه فيمينيستي‌اش بر مي‌گردد. زيرا كه از زمان اسطوره‌ها و حتي اديان زن را نيمه‌ي ناتمام دوم مي‌دانند؛ اما شاملو اين عقيده راجع به نيمه‌ي ناتمام شخصي‌اش را به زنان ديگر تعميم نمي‌دهد او حتي شعر براي شما كه عشق‌تان زندگي است را در حمايت از زناني مي‌نويسد كه:

 

شما كه عشق‌تان زنده‌گي است

شما كه خشم‌تان مرگ است

(هواي تازه، 239)

 

 

 

در شعر حلقه اگر چه مرد حلقه‌ي ازدواج را حلقه‌ي خوشبختي مي‌گويد؛ اما فروغ آن را حلقه‌ي بردگي و بندگي مي‌داند. او با آوردن كلمه‌ي دخترك با (كاف تصغير و تحيب) اگر چه نوجواني خود را در زمان ازدواج به معرض مي‌گذارد؛ اما آن را تعميم مي‌دهد به همه‌ي دختران:

 

دخترك خنده‌كنان گفت كه چيست

راز اين حلقه زر

راز اين حلقه كه انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است به بر

مرد حيران شد و گفت:

حلقه خوشبختي است، حلقه‌ي زندگي است

زن پريشان شد و ناليد كه واي

واي، اين حلقه كه در چهره‌ي او

باز هم تابش و رخشندگي است

حلقه‌ي بردگي و بندگي است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(اسير، 70)

و در شعري ديگر:

 

و دختران عاشق

با سوزن دراز برودري دوزي

چشمان زود باور خود را دريده‌اند

(تولدي ديگر، 85)

دختران عاشق با سوزن كه از ديدگاه فرويدي در شعر نماد جنسي مردانه است چشمان زود باور خود را مي‌درند. دختران عاشق كه با الف و نون جمع آمده ديگر فروغ تنها نيست فكري است كه شاعر از طرف دختران و زنان بر عليه نيمه‌هاي ديگر مردانه تعميم مي‌دهد. اين دختران آنقدر ضعيفند كه به خاطر سادگي و زود باوري خود به جاي آنكه از آن نيمه انتقام بگيرند دوباره از خود انتقام مي‌گيرند و چشمان خود را مي‌درند. فروغ در شعر ايمان بياوريم … با تكرار « چرا نگاه نكردم» خودش را هي ملامت مي‌كند. رفتار اين دختران مثل اوديپوس است. اوديپوس كه ندانسته با مادر خود ازدواج كرده بود پس از آگاهي مقابل جسد به دار آويخته‌ي مادر با سوزن كه نماد جنسي مردانه است خود را كور مي‌كند. (سوفوكلس، 1378)

از موضوعات مورد علاقه‌ي دو شاعر مقابل اين نيمه، تقابل عشق و مرگ است: اگر چه در ديدگاه عامه آنچه مقابل عشق به اين نيمه قرار مي‌گيرد نفرت است. و مي‌گويند آن روي سكه‌ي عشق نفرت است. اما مثل عشق و نفرت كه با هم مي‌آيند عشق و مرگ نيز با هم آمده‌اند. در مورد عشق و نفرت بايد گفت كه يكي جاي ديگري را به خاطر بي‌وفايي مي‌گيرد؛ اما در مورد عشق و مرگ من فكر مي‌كنم يكي به جاي ديگري به خاطر وفاداري مي‌نشيند و اغلب با آوردن كلمه‌ي « يا» مي‌گويند؛ يا عشق يا مرگ! خودكشي‌هاي زيادي به خاطر عشق به نيمه‌ي ناتمام ديگري انجام گرفته است و اين دلخراش‌ترين سند براي همين موضوع عشق و مرگ است. حوادث روزنامه‌ها پر است.

در اشعار شاملو و فروغ يك تفاوت زماني در مورد عشق و مرگ وجود دارد به طوري كه جاي آنها در شعرها عوض مي‌شود. شاملو از مرگ به عشق مي‌رسد و پا به پاي عشق تا آخر كارهايش مي‌آيد (مرگ و عشق)؛ اما فروغ از عشق به مرگ مي‌رسد (عشق و مرگ). اين سخن اسكار وايلد كه هر كس هر آنچه را كه دوست دارد مي‌كشد اگر چه درباره‌ي فروغ صادق است بايد درباره‌ي شاملو آن را طور ديگري نوشت: هر كس هر آنچه را كه مي‌كشد دوست دارد.

شاملو در شعرهاي خود حتي عشق و مرگ را دو نيمه‌ي ناتمام مثل زن و شوهر معرفي كرده است:

 

عشق امروز با شوهرش مرگ وعده ديداري داشته

 

و در جايي ديگر آن‌ها را خواهر و برادر معرفي كرده است:

 

عشق را كه خواهر مرگ است

 

و در جايي ديگر:

 

همچون مرگ كه نام كوچك زندگي است

 

شاملو وقتي جلوي جوخه‌ي اعدام دموكرات‌ها قرار مي‌گيرد بعد از دو ساعت كه نجات مي‌يابد مي‌گويد: تكليف من در اين دو ساعت با مرگ و زندگي روشن شد. پس از آن هيچگاه از مرگ نهراسيدم. مرگ تن برايم بي‌اعتبار شده بود. در اين زندگي باز يافته چيزهايي عظيم‌تر برايم مطرح بود كه مرگ در برابر آنها ارجي نمي‌داشت. من عشق را يافته بودم، زيبايي را، حماسه را …. (مجابي، 1381، 31)

شاملو در اين سخن تكليف خود را با مرگ مشخص كرده است بعد عشق براي او اهميت يافته است و آن را به حماسه پيوند داده است. در كتاب قطع‌نامه كه جزء كارهاي اوليه شاملو است او در شعري به نام سرود مردي كه خودش را كشته است خودش را مي‌كشد انگار كه مثل فروغ به تولدي ديگر مي‌رسد:

 

نه آب‌اش دادم

نه دعايي خواندم

خنجر به گلوي‌اش نهادم

و در احتضاري طولاني

او را كشتم

نام مرا داشت

و هيچ كس همچْنو به من نزديك نبود

(قطع‌نامه، 71)

نمونه‌هاي زيادي از شعر مرگ در كار شاملو داريم؛ اما ترس از مرگ در آنها موج نمي‌زند. شعر زير گذر از مرگ و رسيدن به عشق را بيان مي‌كنند در اين شعر اگر چه عشق و مرگ هر دو مفهومي والايند؛ اما عشق از مرگ والاتر است و اين يكي از تفاوتهاي عشق و مرگ در كار فروغ و شاملوست چرا كه در كار آخري فروغ مرگ از عشق والاتر مي‌شود:

 

من عشق را سرودي كردم

پر طبل‌تر ز مرگ

پر طبل‌تر از حيات

من مرگ را

سرودي كردم

(لحظه‌ها و هميشه، 439)

عشق و مرگ كه به راحتي مي‌توانند جاي خود را با هم عوض كنند:

 

شما كه عشق‌تان زنده‌گي است

شما كه خشم‌تان مرگ است

(هواي تازه، 239)

 

 

 

 

اي دوري‌ات آزمون تلخ زنده به گوري

(دشنه در ديس، 778)

آن نيمه‌ي ناتمام كه نباشد حتي اگر شاعر زنده باشد انگار مرده است. مرگ در كارهاي شاملو اغلب كنار عشق مي‌آيد.

فروغ: در دوره‌ي اول كه فروغ شعر را فتح مي‌كند عشق رنگ پري دارد و اگر گاهي مرگي هست فروغ با آن مرگ عاشقانه برخورد مي‌كند:

 

اي مرگ از آن لبان شيرينت

يك بوسه‌ي جاودانه مي‌خواهم

 

در دوره‌ي دوم كه شعر فروغ را فتح مي‌كند مرگ با چهره‌ي حقيقي آن نمايان مي‌شود و آن هم به اين خاطر است كه وقتي عشق نجاتش نمي‌دهد؛

 

بگذار پر شوم

شايد كه عشق من

گهواره تولد عيساي ديگري باشد

(ديوان فروغ، چاپ آلمان، 448)

آن وقت به نجات مرگ معتقد مي‌شود يعني از عشق به مرگ رسيدن و در تقابل شعر بالايي مرگ را منجي دانستن نه مسيحاي عشق را:

 

نجات‌دهنده در گور خفته است

و خاك، خاك پذيرنده

بشارتيست به آرامش

(ايمان بياوريم.‌..‌، 24)

 

يا

 

 

آنقدر مرده‌ام كه ديگر هيچ چيز مرگ مرا ثابت نمي‌كند

 

شاملو نيز حجم مردن خود را مثل فروغ در شعري اين گونه مي‌گويد:

 

من تمامي مرده‌گان بودم

مرده‌ي پرنده‌گاني كه مي‌خوانند

و خاموش‌اند

مرده‌ي زيباترين جانوران

بر خاك و در آب

مرده‌ي آدميان

از بد و خوب

(ترانه‌هاي كوچك غربت، 836)

فروغ در شعر زير اين عشق و مرگ را در كنار هم قرار داده است:

 

معشوق من

با آن تن برهنه‌ي بي‌شرم

بر ساقهاي نيرومندش

چون مرگ ايستاد

(تولدي ديگر، 63)

شاملو و فروغ هر دو در گرايش به سمت آن نيمه‌ي ناتمام احساس مذهبي بودن مي‌كنند خود فروغ مي‌گويد من در لحظات عشق و ستايش است كه احساس مذهبي بودن مي‌كنم:

فروغ:

 

شانه‌هاي تو

قبله‌گاه ديدگان پر نياز من

شانه‌هاي تو

مهر سنگي نماز من

(فروغ، چاپ آلمان، 259)

 

 

 

 

اكنون محراب جسم من

آماده‌ي عبادت عشق است

 

شاملو:

 

لبي

دستي و چشمي

قلبي كه زيبايي را

در اين گورستان خدايان

به سان مذهبي

تعليم مي‌كند

(آيدا در آينه، 447)

همين احساس مذهبي داشتن در عشق به آن نيمه باعث شده كه شعر دو شاعر به سمت عرفان شعري نزديك شود، و آن نيمه در حدي بالاتر و متعالي‌تر از شاعر باشد.

شاملو در شعر آخر آيدا در آينه مي‌خواهد راهبي باشد در معبد ستايش آيدا:

 

انسان به معبد ستايش خويش

باز آمده است

راهب را ديگر

انگيزه‌ي سفر نيست

(همان، 504)

شاملو آن نيمه را صدا مي‌زند: اي صبور! اي پرستار! اي مؤمن!

و فروغ در شعري عاشقانه به همين نام به عرفان شعري در مقابل آن نيمه روي مي‌آورد.

 

اي شب از رؤياي تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش

شاديم بخشيده از اندوه بيش

همچو باراني كه شويد جسم خاك

هستيم ز آلودگي‌ها كرده پاك

پيش از اينت گر كه در خود داشتم

هر كسي را تو نمي‌انگاشتم

اين دگر من نيستم من نيستم

حيف از آن عمري كه با من زيستم

(تولدي ديگر، 56)

شعر « عاشقانه» نماد دو دوره‌ي فكري در شعر فروغ است. او با بودن اين بيتها در لابه‌لاي آنها حضوري از من خود را در برابر آن تو دوره‌ي اول قرار مي‌دهد! نياز فروغ به آن نيمه نياز روحي توأم با حضور تن است:

 

از تو تنهاييم خاموشي گرفت

پيكرم بوي هماغوشي گرفت

اي لبانم بوسه‌گاه بوسه‌ات

خيره چشمانم به راه بوسه‌ات

اي تشنج‌هاي لذت در تنم

اي خطوط پيكرت پيراهنم

(همان)

حس مذهبي و عرفان شعري در شعر شاملو آن نيمه را اگر چه در برخي موارد هم اندازه‌ي شاعر است:

 

من و تو يكي دهان‌ايم

كه با همه آوازش

به زيباتر سرودي خواناست

(آيدا در آينه، 459)

اما باز آنقدر بالا مي‌برد و متعالي مي‌كند كه جاي خدا را مي‌گيرد:

 

و پرستويي كه در سر پناه ما آشيان كرده است

با آمد شدني شتابناك

خانه را

از خدايي گم شده

لب‌ريز مي‌كند

(همان)

برعكس شاملو تعالي آن نيمه در شعرهاي فروغ مشهود نيست. فروغ درست مقابل او قرار مي‌گيرد كه شعر معشوق من نمونه‌ي آشكار آن است:

 

معشوق من

انسان ساده‌ايست…

(تولدي ديگر، 63)

فروغ و شاملو هر دو در گرايش به سمت آن نيمه در جايگاه عاشقي قرار دارند تا معشوقي. اگر چه در بين شاملو و آن نيمه اين رابطه كمي تعديل مي‌شود و شاملو علاوه بر عاشقي در برابر آن نيمه در جايگاه معشوقي نيز قرار مي‌گيرد. در كارهاي فروغ نيز عاشقي تعديل مي‌شود؛ اما برخلاف جريان زندگي شاملو راه ديگري مي‌پيمايد. راه تنهايي. اين معشوقي اگر چه در كارهاي هر دو به مفهوم آمده است؛ اما به لفظ نيز از آن نيمه گفته شده است:

شاملو:

 

اي معشوقي كه سرشار از زنانه‌گي هستي

و به جنسيت خويش غره‌اي

به خاطر عشق‌ات!

اي زني كه صبحانه‌ي خورشيد در پيراهن توست

پيروزي عشق نصيب تو باد!

 

 

 

(آيدا: درخت و نجر و خاطره، 504)

 

 

(همان، 541)

معشوق است كه پيروز است؛ چرا كه مثل آدمي فاتح وجود عاشق را فتح و تسخير مي‌كند. در شعر بالا كه آن نيمه را معشوق مي‌گويد دوباره در رابطه‌اي دو سويه او را عاشق مي‌گويد:

 

كه قلب است

چون پروانه‌يي

ظريف و كوچك و عاشق است

(همان)

فروغ كه اصلاً شعري به همين نام دارد معشوق! او نيز باور به پيروزي معشوق و شكست خود دارد و اين البته به ناخودآگاه زنانگي فروغ و طبيعت قدرت مرد بر زن نيز اشاره دارد:

 

معشوق من

همچون طبيعت

مفهوم ناگزير صريحي دارد

او با شكست من

قانون صادقانه‌ي قدرت را

تأييد مي‌كند

(تولدي ديگر، 63)

عاشق همه چيز معشوق را مي‌پذيرد حتي رنج اين رابطه را دوست دارد. هيچ وقت حق به جانب عاشق نيست! معشوق بي‌نياز عاشق است! - در اصطلاح! چرا كه اگر عاشقي نباشد معشوقي در ميانه نخواهد بود - اين رابطه باعث شده است كه در شعر زير با آوردن واژه‌ي حقيقت باز حق به جانب سيلي زننده باشد.

 

و جاي پنج شاخه انگشت‌هاي تو

كه مثل پنج حرف حقيقت

روي گونه‌ي او مانده است

(ايمان بياوريم.‌..، 38)

فروغ نيز خودش را عاشق مي‌نويسد:

 

اي سرا پايت سبز

دستهايت را چون خاطره‌اي سوزان، در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسي گرم از هستي

به نوازش لبهاي عاشق من بسپار

باد ما را با خود بخواهد برد

(تولدي ديگر، 32)

در اغلب شعرهاي فروغ نسبت به آن نيمه‌ي ناتمام يك حس نوستالژيك وجود دارد چرا كه از حسي در گذشته و خاطره گرفته ياد مي‌كند:

 

اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت

اي شهر پر خروش ترا ياد مي‌كنم

دل بسته‌ام به او و تو او را عزيز دار

من با خيال او دل خود شاد مي‌كنم

(اسير، 22)

اما در شعرهاي شاملو چون از زندگي زناشويي ناراضي است بيشتر اميد به آينده و آمدن يك نيمه‌ي ناتمام آرماني و رؤيايي وجود دارد درست مثل يك شعر فروغ به نام رؤيا. اگر چه انگار در يكي دو تا شعر شاملو حسرت گذشته مي‌آيد اما اين حس نوستالژيك چندان كه در كارهاي فروغ به ويژه دوره‌ي اول موج مي‌زند در كار او مشهود و برجسته نيست. در يكي از شبانه‌هاي هواي تازه كه شاعر در زندان قصر مي‌نويسد حسرت عشقي در گذشته را مي‌خورد اگر چه با آمدن كلمه‌ي رؤيا آدم حس مي‌كند كه شاملو باز نيمه‌ي ناتمام رؤيايي را مي‌طلبد:

 

من چنان آينه‌وار

در نظرگاه تو استادم پاك

كه چو رفتي ز برم

چيزي از ماحصل عشق تو برجاي نماند

در خيال و نظرم

غير اندوهي در دل، غير نامي به زبان

جز خطوط گم و ناپيدايي

در رسوب غم و روزان و شبان

من در اين بستر بي‌خوابي راز

نقش رؤيايي رخسار تو مي‌جويم باز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(هواي تازه، 183)

شاملو در مقابل آن نيمه ديدي مجنون‌وار دارد ديدي كه فروغ آن را قبول ندارد و در صحبت‌هايش مي‌گويد:

من مثال ساده‌اي بزنم. راجع به عشق صحبت مي‌كنيم. « پرسناژ» مجنون كه خوب هميشه سمبول پايداري و استقامت در عشق بوده از نظر من كه آدمي هستم كه جور ديگري زندگي مي‌كنم پرسناژ او كاملاً براي من مسخره است. وقتي علم روانشناسي مي‌آيد و او را براي من خرد مي‌كند، تجزيه و تحليل مي‌كند و به من نشان مي‌دهد كه او عاشق نه، يك بيمار بوده آدمي بوده كه مرتب مي‌خواسته خودش را آزار بدهد…. (فرخزاد، 1368، 468)

فروغ حتي در شعر معشوق من مجنون را به سخره مي‌گيرد يا به زباني از عشاق امروزي مي‌گويد كه ديدي مجنون‌وار ندارند:

 

معشوق من

او پاك مي‌كند

با پاره‌هاي خيمه‌ي مجنون

از كفش خود، غبار خيابان را

(تولدي ديگر، 64)

اما شاملو كبودي دريا را به خاطر كبودي چشم آن نيمه مي‌پرستد مثل مجنون كه چشمان آهو را به خاطر چشمان ليلي:

 

اي شرم!

اي كبود

تنها براي مردمك چشمهاي اوست

گر مي‌پرستم‌ات

(هواي تازه، 163)

و در شعري ديگر علاقه‌ي خود به اين عشق جنون‌آسا و مجنون‌وار را بيان مي‌كند و حتي مردم را به خاطر آن سرزنش مي‌كند:

 

جز عشقي جنون‌آسا

همه چيز اين جهان شما جنون‌آساست

جز عشق

به زني

كه من دوست مي‌دارم

(باغ آينه، 352)

اين عشق جنون‌آسا شاعر را وادار به نبرد با تقدير مي‌كند و نبرد با تقدير مربوط به زمان اسطوره‌هاست. زماني كه انسانها با خدايان حشر و نشر داشتند و هميشه خدايان از انسانها انتقام و غضب مي‌كشيدند؛ اين گونه شاعر آن نيمه را به اسطوره وصل مي‌كند:

 

وينك مهر تو

نبردافزاري

تا با تقدير خويش پنجه در پنجه كنم

(آيدا در آينه، 454)

 

 

 

 

دستان تو خواهران تقدير من‌اند

(هواي تازه، 224)

البته از ديدگاه دكتر شميسا در كتاب «سير غزل در شعر فارسي» راجع به معشوق اساطيري در مقابل نيمه‌ي عيني يا چهره، آن نيمه‌ي آرماني و رؤيايي كه شاعر در شعرها به دنبال اوست در جايگاه معشوق اساطيري قرار مي‌گيرد. با اين ديدگاه ركسانا و گل‌كو در شعرهاي شاملو همان معشوق اساطيري هستند و شهزاده در شعر رؤياي فروغ نيز معشوق اساطيري است. دو شاعر هيچ توصيفي تني از اين نيمه‌ي اساطيري ندارند جز از لب‌ها:

شاملو:

 

گل كو مي‌آيد خنده به لب

(همان، 110)

فروغ:

 

لبش همرنگ خون لاله‌ي صحرايي

(ديوار، 87)

نتيجه‌گيري

معشوق اساطيري شاملو با توجه به حرفهاي خودش در شخصيت آيدا متبلور مي‌شود؛ اما معشوق اساطيري فروغ هيچ گاه در شخصيت ناتمام دوم متبلور نمي‌شود حتي به پوچ بودن آن نيمه مي‌رسد و تنهايي خودش! در شعر رؤيا شهزاده سوار بر اسب مي‌آمد و فروغ را با خود مي‌برد، خيالبافي دخترانه، مثل افسانه‌ها و قصه‌ها ….

بعد مي‌نويسد:

 

ما هيچ را در راهها ديديم

بر اسب زرد بالدار خويش راه مي‌پيمود

(تولدي ديگر، 39)

يا در ايمان بياوريم:

 

آنها تمام ساده لوحي يك قلب را

با خود به قصر قصه‌ها بردند

و اكنون ديگر

ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست

و سيب را كه سرانجام چيده است و بوييده است

زير پا لگد خواهد كرد؟

 

 

 

 

 

 

 

(ايمان، بياوريم.‌..، 27)

قصر قصه‌ها و خيالبافي شهزاده و سيب و لگد كردن آن كه رمز عشق نخستين آدم و حواست!

آنيموس يا نيمه‌ي ناتمام در شعرهاي فروغ فقط براي عشق خالص و ناب طلب مي‌شود. نيمه‌ي ناتمام (آنيماي) شعرهاي شاملو علاوه بر عشق ناب حضور چند پاره‌ي ديگري بايد داشته باشد آنجا كه عشق / غزل نه / حماسه‌اي است / او بايد شاعر را مثل پرستاري، مثل مادري و مثل همسري حمايت كند. بايد مثل شاعر به دغدغه‌هاي اجتماعي اهميت بدهد. او بيشتر از آنكه شاعر را با حضور تني خود راضي كند بايد روح شاعر را قانع كند. او بايد نمونه‌ي انسان درون شاعر باشد. مسووليت زيادي غير از عشق به گردن آنيماي شاملوست - اما مسووليت آنيموس فروغ فقط عاشقي است و بس! دوست داشتن محض و به تمام در اختيار فروغ.

با اين اوصاف اين دو نيمه‌ي ناتمام توصيف شده در شعرهاي فروغ و شاملو مكمل هم نيستند به درد هم نمي‌خورند. آنيموس شعرهاي فروغ قادر به تحمل كردن بار خطير آنيماي شاملو نيست. مگر اينكه آنيموس شعرهاي فروغ آنقدر عاشق باشد كه تمام شرايط زندگي آنيما را بپذيرد كه در اين صورت زندگي سختي خواهد داشت و عاقبت خسته خواهد شد و كار به جدايي! از زاويه‌اي ديگر آنيموس شعرهاي فروغ كه مردانه است تحت رياست آنيماي شاملو كه زن است در نمي‌آيد به خاطر اينكه مرد است و در حريم خانواده‌ي ايراني اين زن است كه بايد از مردش پيروي كند. مگر اينكه خيلي ديگر حقير باشد كه آنيموس شعرهاي فروغ نيست. زن ذليل نيست! تنها در يك مورد در شعرهاي دو شاعر ما اين دو نيمه را مكمل هم مي‌بينيم و آن زماني است كه دو شاعر دست به توصيف نيمه‌ي آرماني و معشوق اساطيري مي‌زنند. اين دو نيمه‌ي اساطيري يعني شهزاده‌ي رؤياي فروغ و ركساناي شاملو دو نيمه‌ي ناتمام هم هستند.

فارغ از اين فلسفه‌بافي‌ها آيدا نيمه‌ي ناتمام شاملوست. نيمه‌ي ناتمامي كه در مقامي بالا، اسطوره‌وار پا به پاي ادبيات معاصر مانده است و مي‌ماند. مقام اين اسطوره‌ي واقعي حتي از مقام آن نيمه‌ي اساطيري و آرماني « ركسانا» نيز بالا مي‌رود. ركسانا به شاعر مي‌گويد:

«- شايد به هم باز رسيم: روزي كه من به سان دريايي خشكيدم و تو چون قايقي فرسوده بر خاك ماندي.» (هواي تازه، 263)

و شاعر براي آيدا مي‌نويسد:

 

و تو اي جاذبه‌ي لطيف عطش كه دشت خشك را دريا مي‌كني.

(آيدا در آينه، 468)

يا

 

اي يار نگاه تو سپيده دمي ديگر است

تابان‌تر از سپيده دمي كه در رؤياي من بود.

(آيدا: درخت و خنجر و خاطره، 529)

آنچه كه ليلي و مجنون را ليلي و مجنون كرد نرسيدن بود. آنچه كه شيرين و فرهاد را … اما آنچه كه آيدا و شاملو را آيدا و شاملو كرد رسيدن بود.

و فروغ اين اسطوره‌ي شعر زنانه‌ي ايران بي‌هيچ نيمه‌ي ناتمام واقعي و رؤيايي زني تنهاست. اما كامل است. چرا كه مثل هيچ كس نيست، چرا كه شعر او را كامل كرد. فروغ فاتح شد، خودش را به ثبت رساند. پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساكن تهران. او مصداق اين شعر سيلويا پلات است:

 

« زن كامل است.» (حسن‌زاده، 1380، 344)

 

و فروغ اين اسطوره‌ي شعر زنانه‌ي ايران بي‌هيچ نيمه‌ي ناتمام واقعي و رؤيايي زني تنهاست. اما كامل است. چرا كه مثل هيچ كس نيست، چرا كه شعر او را كامل كرد. فروغ فاتح شد، خودش را به ثبت رساند. پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساكن تهران. او مصداق اين شعر سيلويا پلات است:

 

« زن كامل است.» (حسن‌زاده، 1380، 344)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا نگین تاجی  |